وسط غم و قصه و بیرمق بودن، لحظههایی هستن که یک نور امید از جایی وارد میشه. نمیدونم جنساش چیه، شاید یک تغییر شیمیایی در مغز باشه که چنین اثری میگذاره. معمولن هم طول زیادی نمیکشه و دوباره وضعیت به همون وضع قبل بر میگرده. اما همون مدت چند ثانیه (بلکه هم کمتر از چند ثانیه) کافیه که دوباره امید برگرده و آدم رو هل بده به جلو، که روزی خواهد اومد که اینها هم میگذرندو
اون کسی که رها میکنه و اون کسانی که رها نمیکنند
دوستی میگفت مادرها [ی زیستی] برای بچهها تصمیمهای منطقیتری میگیرن. ممکنه شرایطی باشه که مادر تصمیم بگیره که برای بچه فرزندخواندگی رو در نظر بگیره در حالی که تمام فک و فامیل مخالفت میکنن و میخوان که خودشون از بچه نگهداری کنن. اما مادر با وجود این که بستگی عمیقتری با بچه داره، تصمیم میگیره که بچه راهی رو بره که براش بهتره.
نوستالژی آینده
یک جور دلتنگی هم وجود داره برای کسی که الان هست و به احتمال زیاد بعدتر نخواهد بود.
تحویل سال
زمان سال تحویل بود. هنوز هم اعتقاد داشتم که هر کاری اون زمان میکنیم، تا آخر سال ادامه میدیم. دغدغهام این بود که آیا بچه بیدار شد؟ آیا شیر میخواد؟ آیا باید بهش برسم؟
همین دغدغه برای من بهترین دغدغه بود. نه تا آخر سال، که تا آخر عمر تا باشه از این دغدغهها باشه.
خیلی آدم بدی بود
اون موقع که گفتی «یک مدیری داشتم که خیلی بد بود»، «یک همکار داشتم که خیلی بد بود»، «یک فامیل داشتیم که خیلی بد بود»، همونجا، درست در همون نقطه خراب کردهای
به اخلاق و نرم و فلان کاری ندارم. همین که با این اطمینان از یک نفر دیگه میگی و از مخاطب انتظار داری همین یک روایت رو بپذیره، یعنی هم طرفت رو دست کم گرفتهای و هم دنیای کوچیک خودت رو نشون دادهای
پیشفرض زندگی
وقتی پیشفرض زندگی کردن باشه، موهبتی است. قبلتر هم این رو گفته بودم. دوباره گفتم.
بیحساب
دلش با رفتگان صاف نشد…
هیچ
.
چه قدر ساده است
یک عمر این طور شنیدم که ساده بودن خوبه. مثلن فلانی ساده است، آدم سادهای است، گاهی هم صفتهای دیگهای به همراهش میاومد مثل این که بیشیله پیله است.
اما تازگی به یک نتیجهی دیگه هم رسیدهام: ساده بودن اگر به خاطر بیاطلاع بودن، بسته بودن، باز بودن به تجربههای مختلف و تلاش برای دیدن هرچه بیشتر از دنیا نباشه، فضیلت نیست. در واقع جای سرزنش هم داره.
بویی که منظور دیگری داشت
بوی عطر و ادکلن اگر که شدید باشه (حتا اگر که شدید هم نباشه، حالا فرض کنیم فقط شدید) برام مشکلسازه. تنفس رو مشکل میکنه، سرفه میکنم، گلوم خارش میگیره و سردرد میآره.
دنبال راههایی گشتهام که به نوعی خنثیاش کنم اما تا به حال راهی به نظرم نرسیده. تنها راه اینه که از کسی که عطر غلیظ زده دوری کنم، که اون هم همیشه ممکن نیست: برای مثال در قطار
شما راهی دارین؟