Category Archives: پراکنده

چه زمانی وصلت دو خویشاوند پذیرفته نیست؟

آیا امروز در جایی از دنیا فرهنگی هست که وصلت خواهر و برادر رو بپذیره؟ خواهر و برادر نیمی از ژن‌هاشون مشترکه و از نظر زیستی (یا به عبارت دقیق‌تر فرگشتی)، طبیعیه که چنین وصلتی پسندیده نباشه. اما پسرعمو دختر عمو، پسردایی دختر عمه و… (یا در زبون انگلیسی cousin ها) چه طور؟ چه تعداد از مردم دنیا چنین وصلتی رو می‌پذیرن؟

اگر با وصلت پسرعمو دخترعمو مشکلی ندارین، فرض کنین دو برادر دوقلوی هم‌سان، با دو خواهر دوقلوی هم‌سان وصلت کنن. با وصلت بچه‌های این‌ها مشکلی دارین؟ خوبه بدونین بچه‌های این‌ها (یعنی همین عموزاده‌ها و خاله‌زاده‌ها) از نظر ژنتیکی دقیقن مثل خواهر و برادر می‌مونن: هریکی‌شون با هرکدوم دیگه نصف ژن‌هاشون مشترکه. شاید در این مورد خاص وصلت عموزاده‌ها درست نباشه.

دو برادر دوقلوی هم‌سان رو تصور کنین که بچه‌دار شده‌ان (همسرهای این دو برادر نسبتی با هم ندارن). آیا وصلت بچه‌های این دو برادر اشکال داره؟ این رو بگم که اون دخترعمو و پسرعمو یک چهارم ژن‌هاشون مشترکه، به همون اندازه که یک نفر با خاله، عمو و… ژن مشترک داره.

پس بگیم قضیه در مورد پسرعمو دخترعموی معمولی فرق می‌کنه: اون‌ها فقط یک هشتم ژن‌هاشون با هم مشترکه و در نتیجه وصلت‌شون اشکالی نداره. به عبارت دیگه قبول کنیم که اگر یک هشتم یا کم‌تر اشتراک ژن بین دو نفر وجود داشته باشه، وصلت اشکالی نداره. در اون صورت، بین یک دختر و پدر پدربزرگش هم یک هشتم ژن‌ها مشترک هستن. یک پسر با خاله‌ی پدرش هم تنها یک هشتم ژن مشترک دارن. آیا چنین وصلت‌هایی پذیرفته‌ان؟

آیا ما دوستان‌مون رو از افراد شبیه به خودمون انتخاب می‌کنیم؟

آیا ما ترجیح می‌دیم که با هم‌نوعان خودمون سر و کار داشته باشیم؟ تلاش می‌کنیم با کسی که شبیه به ماست دوست باشیم؟ سعی می‌کنیم با کسی مشابه خودمون ازدواج کنیم؟ در مورد انتخاب هم‌کار و کسی که باهاش تفریح می‌کنیم هم ترجیح می‌دیم به دنبال کسانی بریم که به ما شبیه باشن؟

عقل سلیم (common sense) شاید این طور بگه که مردم ترجیح می‌دن که دوست‌هاشون رو از افراد شبیه به خودشون انتخاب بکنن.

الزامن هم این طور نیست. به گفته‌ی «دانکن واتز» در کتاب «همه چیز واضح است»، ما اون قدری هم که فکر می‌کنیم، اختیار نداریم و تا حد زیادی تحت تاثیر جبر هستیم. قبوله که تا حدی ما محیط اطراف‌مون رو تعیین می‌کنیم، اما برعکسش هم درسته و تا حد زیادی این محیط اطرافه که وضعیت ما رو تعیین می‌کنه.

وقتی دوست جدید پیدا می‌کنیم، احتمال داره که از محیط کار باشه، جایی که احتمالن ما و تعداد دیگه هم‌کار که شبیه به ما هستن یک جا جمع شده‌اند. وقتی همسر انتخاب می‌کنیم یا با کسی وارد رابطه‌ی نزدیک می‌شیم، احتمال داره از داخل حلقه‌ی دوستان بوده باشه: جایی که همه هم کمابیش به خود ما شبیه هستن. حتا گاهی هم که به شخص جدیدی معرفی می‌شیم، احتمالن از طریق یک دوست مشترک بوده؛ دوستی که هم به ما شبیه بوده و هم به آشنای جدید. در نتیجه ما و آشنای جدید تازه معرفی شده، هنوز ارتباط شروع نشده، به هم شبیه هستیم.

ماده‌ای که شاید جایگزین غذا بشود، شاید هم نشود

سویلنت (soylent) یک ماده‌ی ترکیبیه و با هدف این ساخته شده که جایگزین غذا بشه. گفته شده که تمام مواد لازم برای بدن رو داره. سازنده‌اش یک مهندس نرم‌افزاره؛ پس‌زمینه‌ی لازم در مورد شیمی و تغذیه نداشته و سعی کرده با خوندن وب‌سایت‌ها، مقاله‌ها و کتاب‌ها این ماده رو اختراع کنه. هنوز که در دست‌رس نیست و پیش‌بینی می‌شه اولین سری سفارش‌های آمریکا از ژانویه ۲۰۱۴ ارسال بشن و سفارش‌های بین‌المللی هم از اواسط سال ۲۰۱۴.

انتظار ندارم جای لذت غذا خوردن رو بگیره. کسی چه می‌دونه، شاید هم روزی آداب و رسوم سویلنت خوردن (مثل غذا خوردن) ایجاد شد و خوردن این ماده هم به عنوان ناهار یا شام لذت‌بخش شد. در ویدیوی پایین می‌تونین بیش‌تر در موردش بدونین. در ضمن از قبل از دقیقه‌ی سیزده ویدیو، اون کسی که در پس‌زمینه سرش به کارشه و داره به آرومی کارش رو می‌کنه، خودم هستم.


فقط رژیم غذایی نیست که باعث لاغری می‌شود

وقتی رژیم می‌گیریم، ممکنه لاغر بشیم. شاید در اون صورت اعتبار رو به رژیم بدیم که باعث لاغری شد. به قول داکن واتز در کتاب «همه چیز واضح است (Everything is Obvious, once you know the answer)»، شاید کسی که به این نتیجه رسیده که اضافه‌وزن داره، دست به دامن خیلی عوامل شده که تنها یکی‌شون رژیم بوده. شاید اون شخص تحرکش رو هم افزایش داده و ترکیب غذایی‌اش رو هم عوض کرده و به خوابش هم بیش‌تر توجه کرده؛ اما چون تمرکزش روی رژیم بوده، تنها به اون عامل توجه کرده و به این نتیجه رسیده که رژیم غذایی باعث لاغری‌اش شده (به عبارتی، رابطه‌ی علیت یا causation در نظر گرفته).

دکتر به من گفت در مرز چاقی هستم. من قبول ندارم. به این نتیجه رسیده‌ام که در معیاری مثل شاخص توده بدنی (BMI)، باید عامل چگالی بدن هم در نظر گرفته بشه. دلیلی نداره که همه‌ی افراد چگالی بدن‌شون برابر باشه (البته شاید هم در فاز انکار هستم و هنوز خودم رو در مرز چاقی نمی‌دونم). به هر حال، از هفته‌ی پیش استفاده از آسانسور و پله‌برقی رو تا جایی که ممکن باشه متوقف کرده‌ام. حالا کمی آگاهانه‌تر به خودم توجه می‌کنم که ببینم اگر واقعن روزی وزنم کم شد، چه چیزهایی از زندگی‌ام تغییر کرده بودن.

تشکر از دوستی که طرحی برای کروسان با قهوه طراحی کردن

چند وقت پیش آقایی، آقای محترمی، به نام علی‌رضا کریم‌زاده لطف کردن و طرحی رو که داوطلبانه و بدون اطلاع من برای کروسان با قهوه طراحی کرده بودن فرستادن. طرح رو برای قالب فعلی استفاده کرده‌ام که بر در و دیوار این صفحه نصب شده. هنوز هم جای کار داره و اگر می‌بینن که مشکل داره، علت‌اش اینه که من درست نصبش نکرده‌ام و باید بیش‌تر روش کار کنم. جناب علی رضا خان، ممنونم!

خوش به وقتی که ناخوشی هم خوشی باشه

پارسال نوشتم «خوش به حال ملتی که از ناخوشی هم خوشی می سازه». در یکی از شهرهای نزدیک ما به نام « اسلیپی هالو»، تور قبرستون گذاشته بودن؛ مردم گروه گروه پشت گاری می‌نشستن و به مناسبت هالوین، بعد از تاریکی هوا، می‌رفتن به قبرستون و چرخی می‌زدن. گویا فیلمی هم به نام همین شهر ساخته شده.

امسال تصمیم گرفتیم ما هم بریم. برای این کار باید در صف می‌ایستادیم. از قضا من خنک‌ترین لباس موجود در کمدم رو پوشیده بودم. سردترین شب در چند ماه گذشته هم همین دیشب بود. به مدت یک ساعت و نیم در سرمای هوا لرزیدیم. نزدیک سوار شدن بودیم که متوجه شدیم برای همین گاری‌سواری در قبرستون هم باید بلیت بخریم: هر نفر سی دلار. دست از پا درازتر برگشتیم. دست‌های بی‌حس از سرمامون یک کلید ساده رو هم نمی‌تونستن نگه دارن.

شهر کناری به نام «تری تاون» یک رستوران یونانی داره که خیلی مورد علاقه‌ی ماست. غذاهاش قیمت کم و کیفیت خوب و از همه مهم‌تر حجم زیادی دارن. بیرون همه سرها رو در یقه کرده بودن. رستوران دنج بود و شیشه‌ها از داخل بخار کرده بودن. دو بشقاب سوپ خونگی داغ سفارش دادیم؛ در بشقاب‌های چینی گود با نقش و نگار ساده.

از پیش‌خدمت‌های رستوران به اسم جرج رو می‌شناسم. یک آقای یونانیه با حدود شصت سال سن، صورت گرد و چین خورده و قد کوتاه. مقدار کمی مو داره که همون یک ذره هم کامل سفیده. پارسال که رفته بودم همین رستوران، روز بعد از تغییر ساعت بود. گوشی موبایل من رو دید و گفت «گوشی من هم عین مال شماست. ساعتش تنظیم نشده و من هم نمی‌تونم بکشمش عقب. می‌شه کمکم کنین؟»

ماه بعد، نزدیک عید، دوباره ساعت تغییر کرد. یک روز آفتابی بود. همون روز خودم رو به رستوران رسوندم. ناهار خورده بودیم و نمی‌خواستیم غذایی بخوریم. رستوران شلوغ بود و صدای همهمه از میزها و دنگ و دونگ از آشپزخونه می‌اومد. سراغ جرج رو گرفتم. هم‌کارهاش صداش کردن. شک کرده بودن که مگه چه خبره که وسط این به هم ریختگی، یک نفر اومده صاف سراغ جرج رو گرفته. جرج اومد. سرش خیلی شلوغ بود و کلافه بود. اعصاب نداشت. چشم تو چشم، بدون تمرکز، با چشم‌هایی خسته و بی‌فروغ به من نگاه کرد. گفتم «جرج، منم، همون که از این تلفن‌ها داشت. خواستم بپرسم ساعت موبایلت رو درست کردی؟». انگار که براش یک لحظه سکوت شد. برای لحظه‌ای نه همهمه‌ای بود و نه صدایی از آشپزخونه می‌اومد. به چشم‌هاش برای یک لحظه زندگی برگشت. با دو دستش باهام دست داد.

دیشب گوشی موبایلم رو روی میز رستوران کنار دستم گذاشته بودم. جرج گوشی رو دید. اومد به سمت میز ما و باهام دست داد. گفتم «من رو یادت میاد؟» گفت «معلومه! امسال تغییر ساعت چندمه؟».

فرصتی برای معمولی و استثنایی بودن

حدود نود درصد آمریکایی‌ها اعتقاد دارن که رانندگی‌شون از متوسط افراد به‌تره (در حالی که احتمالن واقعیت اینه که حدود پنجاه درصد آمریکایی‌ها رانندگی‌شون از متوسط افراد به‌تره، با در نظر گرفتن تعریف رانندگی و توزیع آماری؛ شاید به‌تر باشه به جای میانگین، از میانه صحبت کنیم). باز هم در همین حدود نود درصد از افراد ادعا می‌کنن که از افراد متوسط خوشحال‌تر و محبوب‌تر هستن و پتانسیل موفقیت بیش‌تری دارن (که باز هم این عدد باید حدود پنجاه درصد باشه، البته با در نظر گرفتن توزیع).

در یک مورد جالب‌تر، بیست و پنج درصد افراد اعتقاد دارن که از نظر توانایی‌های مدیریتی، جزو یک درصد برتر جامعه هستن!

دانکن واتز در کتاب «همه چیز واضح است» بعد از توضیحات بالا (نقل به مضمون) می‌نویسه حقیقت تلخ اینه که اون چیزی که در مورد «همه» صدق می‌کنه، در مورد ما هم صدق می‌کنه. اگر رانندگی همه از من بدتره و دیگران اشتباه زیاد مرتکب می‌شن، احتمال زیادی داره که رانندگی من هم مشکل داشته باشه و من هم اشتباه‌هایی مرتکب بشم شبیه به اشتباه‌های دیگران.

اما در عین حال نویسنده معتقده که این موضوع به این معنا نیست که از خودش نا امید بشه و کوتاه بیاد. می‌گه هنوز هم ته قلبش اعتقاد داره که رانندگی‌اش از متوسط مردم به‌تره، اما در عوض امکان اشتباه رو در نظر می‌گیره و سعی می‌کنه آگاهانه‌تر به دنبال اشتباه‌هاش بگرده و رانندگی‌اش رو به‌بود بده.

این موضوع برای من یکی از به‌ترین و قانع‌کننده‌ترین توضیح‌ها برای سوالی بود که مدت‌هاست در ذهن دارم. از یک طرف به «معمولی» بودن احترام می‌گذارم و اعتقاد دارم که خودم هم آدم معمولی‌ای هستم (همون‌طور که اکثریت جامعه هستن)؛ از طرف دیگه ترجیح می‌دم تصوری که از «خفن» بودن خودم در ذهن دارم، مختل نشه. با این ترتیب یک راه حل پیدا شد: می‌دونم که دوست دارم استثنایی باشم، اما احتمالن نیستم. امیدم رو هم از دست نداده‌ام.

چند خط از چامسکی

تروریسم به هرگونه عملکرد یا تهدید برای ترساندن و یا آسیب رساندن به شهروندان، حکومت و یا گروه‌ها و شخصیت‌های سیاسی گفته می‌شود (از ویکی‌پدیای فارسی).

به تعریف تروریسم نگاه کنین. با این تعریف، چه کسی بیش‌تر از همه دست به عملیات تروریستی زده؟ مشکل این‌جاست که آمریکا همیشه پشت سر ترور بوده، ولی در عین حال به دنبال تعریفی بوده که در مورد خودش اعمال نشه. اتفاقن همین هم قسمت سخت قضیه است: تقریبن با هر تعریفی، اولین تروریست خود آمریکا خواهد بود.

روابط بین‌الملل خیلی شبیه به مافیاست. پدرخوانده نمی‌تونه هیچ‌گونه نافرمانی رو تحمل کنه. در ضمن نافرمانی ممکنه مسری باشه و به خاطر همین هم خیلی مهمه که اگر پدرخوانده آثاری از نافرمانی دید، هرچه سریع‌تر جلوش رو بگیره. طبیعی هم هست که وقتی حرکتی از یکی از کشورها می‌بینه، خیلی سریع سرکوب می‌کنه.

آیا آمریکا در اتفاق یازدهم سپتامبر نقشی داشته؟

یا این که یازدهم سپتامبر کار آمریکا نبوده، یا اگر هم بوده، خیلی احمقانه بوده. آمریکا می‌خواست به عراق حمله کنه، چرا که دومین ذخایر نفت دنیا رو داشت. بعد از یازده سپتامبر به کجا حمله کرد؟ افغانستان! در نهایت هم تقصیر رو به گردن عربستانی‌ها انداختن. در واقع آمریکا نیازی نداشته که برای حمله به عراق، یازده سپتامبر رو به راه بندازه.

آیا امکانش هست که فهرست کاملی از تمام عملیات‌های تروریستی که اتفاق افتاده تهیه کرد؟

ممکن نیست. در مورد خیلی از رخ‌دادها، اطلاعاتی در دست نیست. در زمان کلینتون، آمریکا به یک کارخونه‌ی داروسازی در سودان حمله کرد. سودان کشور فقیر و ضعیفی بود و این حمله هم آسیب وارد کرد. چند نفر کشته شدن؟ کسی نمی‌دونه و هیچ گزارشی هم منتشر نشد (بنا به گفته‌ی سفیر وقت آلمان، شاید ده‌ها هزار سودانی تحت تاثیر این حمله و کمبودهای دارویی‌ای که ایجاد کرده، از بین رفته‌ان). حالا اگر القاعده به یک کارخونه‌ی داروسازی در اسرائیل حمله می‌کرد، آیا اطلاعی از تعداد کشته‌ها و صدمات پیدا می‌کردیم؟ صد در صد! همینه که نمی‌شه اطلاعات دقیق و مفصلی از تمام عملیات تروریستی پیدا کرد.

در متن بالا، نقل‌قول‌ها نقل به مضمون و خلاصه شده از صحبت‌های نوام چامسکی بودن. اطلاعات بیش‌تر رو می‌تونین از سایتش بگیرین.

اگر لذت گفتگو را چشیده باشید، حرف نمی‌زنید: گفتگو می‌کنید

Peanuts

Children do not converse. They say things. They ask, they tell, and they talk, but they know nothing of one of the great joys in life, conversation. Then, along about twelve, give or take a year on either side, two young people sitting on their bicycles near a front porch on a summer evening begin to talk about others that they know, and conversation is discovered. Some confuse conversation with talking, of course, and go on for the rest of their lives, never stopping, boring others with meaningless chatter and complaints. But real conversation includes asking questions, and asking the right ones before it’s too late.

Charles M. Schulz