Category Archives: پراکنده

قدیمی‌ها

به نظرم از یک جایی، علامت عقل این باشه که بفهمم قدیمی‌ها حرف‌های درستی داشته‌اند. بعدتر، علامت عقل بیش‌تر اینه که بهفمم قدیمی‌ها گاهی بی‌ربط هم گفته‌اند.

همیشه تحت نظر

خیلی وقته دوست داشتم راهی بود که ماشین‌ها (به انتخاب صاحب‌شون) دوربین داشتن و تخلف‌های رانندگی دیگران رو گزارش می‌کردن. بعد از اون دیگه مسوولان مربوط به ترافیک به اون تخلف‌ها رسیدگی کنن.

اما شاید مساله به این سادگی نباشه. احتمال‌اش وجود داره که از این داده سو استفاده بشه و دولت/حکومت/موسسات عمومی از این اطلاعات سواستفاده کنن. فرض کنیم که امکان‌اش وجود نداشته باشه.

یک مشکل دیگه امنیته و این که اطلاعات به دست کسانی که نمی‌خواهیم بیفتن. باز هم فرض کنیم اون مشکل حل می‌شه.

اگر دو مشکل بالا نباشه، آیا اخلاقی و منصفانه است که به شهروندان امکان بدیم که تخلفات ترافیکی همدیگه رو گزارش بدن؟

قبول دارم که اگر آدم‌ها احساس کنن که همیشه تحت نظرن، رفتارشون عوض می‌شه، حتا اگر که تحت نظر بودن تاثیر مستقیمی نداشته باشه. اما اگر این تغییر رفتار در راه به‌تر و امن‌تر رانندگی کردن و کم‌تر تخلف کردن باشه چه طور؟

بچه که بودم معمول بود که عصرهای تابستون تا تاریکی هوا بچه‌ها در کوچه بازی می‌کردن. در واقع پسرها. یک همسایه داشتیم که پسرشون بازی می‌کرد. دخترشون (که اون زمان حدود چهار سال سن داشت)، می‌اومد دم در می‌ایستاد و تماشا می‌کرد. بازی هم نمی‌کرد، فقط بچه‌هایی که بازی می‌کردن رو تماشا می‌کرد. اما همون رو هم نداشت: هر موقع برادرش می‌دید، با داد و تشر می‌رفت سراغش که برو تو و در رو ببند.

برادرش که خودش مثلن هشت نه سالش بود، صلاح نمی‌دید که خواهرش بیاد دم در و بازی بچه‌ها رو تماشا کنه: نه این که بازی کنه، فقط تماشا بکنه.

اون زمان هم این موضوع به نظرم مشکل‌دار می‌رسید. اما الان که یک بچه دارم، برام خیلی بیش‌تر از قبل مشکل‌دار شده و هیچ جوره نمی‌تونم هضم کنم که چه طور ممکن بوده که یک پسر کم سن یک دختر بچه رو از حتا تماشای بازی محروم کنه.

سال‌ها گذشته و تازه دارم تلخی اون ظلم رو که به دخترها تحمیل می‌شد می‌چشم.

تجربه کردن با کم‌ترین هزینه

یک چیز که امید دارم روزی برسه اینه که امکان «تجربه» کردن رو به افراد بدیم، بدون این که در دنیای فیزیکی تجربه‌اش کنن. برای مثال تجربه‌ی سقوط آزاد بدون این که در عمل سقوط آزاد کنیم (مثلن بدون نیاز به چتربازی) یا تجربه‌ی خوردن سوشی، بدون این که واقعن سوشی رو خورده باشیم.

یکی از راه‌هایی که امید دارم این آرزو عملی بشه، واقعیت مجازی و افزوده است که بعید نیست بتونه حس تجربه یا حسی شبیه به اون رو القا کنه.

اما چنین امکانی به کجا می‌رسه؟ یکی از چیزهایی که ممکنه شکل بگیره اینه که برگردیم به سراغ درگذشتگان و از بابت هرچیزی که ازشون دلخوری داریم و یا هر زخمی که خورده‌ایم، به هر اندازه‌ی دل‌خواه داد بزنیم و فحش بدیم. اسمش اینه که درگذشتگان دست‌شون از دنیا کوتاهه؛ اما هرچی باشه بازماندگان هم دست‌شون از درگذشتگان کوتاهه. بل‌که این طوری در آینده هرکس بتونه نسبت به اون قسمت ناخوشایند گذشته‌اش به صلح برسه و گذشته رو راحت‌تر رها کنه.

توضیح

عبارتی هست به اسم mansplaining که مطمئن نیستم معادل فارسی خوب براش چی باشه، بعضی‌های مرضیح رو پیش‌نهاد کرده‌اند. معلومه که این خصوصیت شامل همه‌ی مردها نمی‌شه و شاید این طور نباشه که شامل هیچ زنی هم نباشه. اما اگر آماری نگاه کنیم، احتمال این که در مردها دیده بشه خیلی بیش‌تره.

حس می‌کنم یک مورد تا حدی مشابه هم از اون طرف هست که براش اسمی سراغ ندارم: این که دیکته کنن که هرکس در هر مقطع باید چه حس و حالی داشته باشه و چه احساساتی بروز بده و چه طور بروز بده. اگر بخوام صد در صد با خاطره و برداشت شخصی صحبت کنم (که دقیق هم نیست)، باید بگم که این خصوصیت رو در خانم‌ها بیش‌تر دیده‌ام تا آقایون. البته همه‌اش دارم از روی خاطره و دیده‌ها و شنیده‌ها حرف می‌زنم و این که نشد حرف با پشتوانه.

ترجیح می‌داد دختر می‌بود و مشکلی هم نداشت

در دبیرستان یک بار از بچه‌ها پرسیدم که آیا ترجیح می‌داده‌اند که به جای این که پسر بودن، دختر بودن؟ (نمی‌دونم چرا چنین سوالی به ذهنم رسید)

همه گفتن نخیر، خیلی قاطع هم گفتن. اما یک نفر گفت آره، ترجیح می‌داده دختر بوده. بعد از سال‌ها به یاد اون جواب‌اش افتادم. به دلیل و پیشینه‌اش کاری ندارم. شاید هم همین‌جوری سر به هوا یک جواب داده بوده. اما همین که در زمان دبیرستان چنین نظری رو اعلام کرده، هنوز برام جالبه.

well achieved

This is his name on LinkedIn: Kevin Abdollahzadeh, FIEAust, CPEng, NER, AIA, PhD, LEED AP, WELL AP, EDAC

he has published an update and these are the two comments under his update

Very well deserved Kevin Abdollahzadeh, FIEAust, CPEng, NER, AIA, PhD, LEED AP, WELL AP, EDAC . A great step forward

Congrats Kevin Abdollahzadeh, FIEAust, CPEng, NER, AIA, PhD, LEED AP, WELL AP, EDAC, you piece of shit

لالایی به ظاهر ساده

یک شب، سر میز شام، در یوتیوب موسیقی «گنجشک لالا سنجاب لالا» رو پیدا کردیم و خوش‌خوشان برای هامون پخش کردیم. در سکوت کامل گوش کرد و یک کلام حرف نزد. بغضی در گلوش شکل گرفت و همین‌طور که موسیقی پخش می‌شد، بغضش بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد (برای قطع کردن موسیقی دیر شده بود). به جلو خیره شده بود و هر از گاهی به ماها نگاهی می‌کرد. به محض این که لالایی تموم شد، زد زیر گریه و انصافن هم سوزناک گریه کرد.

اون زمان شاید حدود دو سال سن داشت. اون شب اولین و آخرین باری بود که موسیقی لالایی رو براش پخش کردیم. اما از اون شب تا چند ماه هرشب، به اصرار خودش، ما براش همون لالایی رو می‌خوندیم تا خوابش ببره. انگار که سرش برای کمی غم می‌خارید.

سمی‌ترین خصوصیت انسانی، یا یکی از سمی‌ترین‌ها

بالاخره بعد از عمری برای خودم به این نتیجه رسیدم که سمی‌ترین و مخرب‌ترین خصوصیت چه در بزرگ‌سالان و چه در کودکان که روح و روان و رابطه رو تخریب می‌کنه چیه: رقابتی بودن

با این که به طور معمول از بودن با بچه‌ها لذت می‌برم، یک گروه هستن که از بودن‌شون لذت که نمی‌برم هیچ، عذاب هم می‌کشم و هرچی انرژی دارم رو هم از دست می‌دم: بچه‌هایی که رقابتی‌اند، متاسفانه از سنین پایین هم وجود دارن و همه جا هستن

کنترل به مثابه‌ی ابزار خوش‌حالی

یکی از چیزهایی که در دوران کرونا آزاردهنده است، اینه که هیچ ایده‌ای نداریم که کی تموم می‌شه. چرا؟

در کتاب Stumbling on Happiness by Daniel Gilbert می‌خوندم که در یک آزمایش، داوطلب‌ها رو به دو گروه تقسیم کردن. به یک گروه یک شوک با ولتاژ بالا و یک‌سان وارد می‌کردن و به یک گروه دیگه همون تعداد شوک رو وارد می‌کردن، با این تفاوت که بیش‌تر وقت‌ها ولتاژ پایین بود و فقط گاهی بالا بود. برای اون گروهی که شوک با ولتاژهای مختلف می‌گرفتن، این آزمایش بیش‌تر آزاردهنده بود، با این که شوک با ولتاژی برابر یا حتا کم‌تر از گروه اول گرفته بودن. علت‌اش این بود که پیش‌بینی‌ای از شوک بعدی نداشتن و به همین ترتیب حس می‌کرده‌اند که کنترل به دست‌شون نیست.

در یک خانه‌ی سال‌مندان، گروهی داوطلب (مثلن دانشجوها) می‌اومدن و با ساکنان وقت می‌گذاشتن. سال‌مندها به دو گروه تقسیم شدن. گروه اول می‌تونستن تعیین کنن که داوطلب‌ها چه زمانی بیان و چه مدت بمونن و گروه دوم چنین انتخابی نداشتن. بعد از مدتی مشاهده کردن که گروه اول از نظر سلامتی جسمی و روحیه، در وضعیت به‌تری‌اند. بعد از این که مطالعه تموم شده و نتیجه‌گیری کرده‌اند، کل برنامه رو تعطیل کرده‌اند و داوطلب‌ها دیگه نیومده‌اند. گروهی که بیش‌تر ضربه خورد، همون گروه اول بود. اون‌ها کسانی بودن که اول کنترل داشتن و همین موضوع به سلامتی‌شون کمک کرده بود و بعد همین کنترل ازشون گرفته شده بود.

چرا ترجیح می‌دیم فوتبال تیم مورد علاقه‌مون رو زنده تماشا کنیم به جای این که برنامه‌ی ضبط شده‌اش رو ببینیم (حتا اگر نتیجه رو ندونیم؟). شاید هم‌چنان اعتقاد داریم که هیجان و هورا و امید ما در برد تیم مورد نظرمون تاثیر داره و در نتیجه ما کنترل داریم. وقتی که برنامه‌ی ضبط شده رو نگاه می‌کنیم، کنترل رو از دست داده‌ایم و دیگه لذت‌ای نداره.

دوران کرونا هم همین طور شده. در یک وضعیت ناخوشایند گیر کرده‌ایم. یا این که ته نداره، یا اگر هم داره، ما ازش خبری نداریم. همین نداشتن کنترل یکی از عواملیه که اضطراب، تنش و نا آرومی ایجاد می‌کنه. اگر می‌دونستیم که مثلن تا یک سال دیگه تموم می‌شه، شاید (دست کم از نظر روحی) راحت‌تر با قضیه کنار می‌اومدیم تا این که یک ماه دیگه این بساط جمع بشه، اما ما بی‌خبر باشیم.