دلش با رفتگان صاف نشد…
Category Archives: پراکنده
هیچ
.
چه قدر ساده است
یک عمر این طور شنیدم که ساده بودن خوبه. مثلن فلانی ساده است، آدم سادهای است، گاهی هم صفتهای دیگهای به همراهش میاومد مثل این که بیشیله پیله است.
اما تازگی به یک نتیجهی دیگه هم رسیدهام: ساده بودن اگر به خاطر بیاطلاع بودن، بسته بودن، باز بودن به تجربههای مختلف و تلاش برای دیدن هرچه بیشتر از دنیا نباشه، فضیلت نیست. در واقع جای سرزنش هم داره.
مقایسه
جملهای هست که comparison is the thief of joy و منسوب به روزولت است
در مورد این که آیا واقعن روزولت این رو گفته یا نه شک هست. اما به هر حال جملهی قشنگیه
افتخار
آرزو دارم که روزی بتونم بگم به کاری که کردهام افتخار میکنم. میدونم که یک جانی هم میتونه همین رو بگه، اما دست کم افتخار کنم و دلم هم راحت باشه، بهترین وضعیتی است که میتونم داشته باشم
تنها صداست که میماند؟
به همون اندازه که ترجیحم برای استفاده از متن به جای صوت بیشتر شده، تمایل به استفاده از صوت هم بیشتر توجهام رو جلب میکنه. خودم همیشه سعی میکنم منظورم رو بنویسم. به طور معمول به کسی زنگ نمیزنم و تنها در مواقعی که مجبورم پیام صوتی میگذارم. پیام صوتی هم از طریق پیامرسانها نمیفرستم.
مثلن به یک نفر متن میفرستم و سوالی میپرسم. فوری به من زنگ میزنه. برام هنوز هضم نشده که چرا ترجیح اولشون این بوده که زنگ بزنن و همونجا متن رو ننوشتن؟
حالا برام سوال شده که آیا من فرق کردهام و صوتگریز شدهام؟ یا این که گروهی از مردم صوتطلب شدهاند؟ اگر هم آدمها رو به دو گروه صوتطلب و صوتگریز تقسیم کنیم، هرکدوم چه ویژگیهایی خواهند داشت؟ (قبول دارم که الزامن یا این یا اون نیست و وسط طیف هم داریم، اما در این مورد به دو گروه در دو سر طیف نگاه کنیم) آیا کسانی که با صوت کار میکنن، کسانیاند که راحتتر موقع صحبت فکر میکنن؟ یا کسانی که نوشتهطلباند، برای فکر کردن سریع و جواب دادن مشکل دارن؟
از عجایب
یکی از عجایب بدن برای من همین مقاومت در برابر مرگه. عجیبه…
این همه داستان
گاهی از این تعجب میکنم که چه طور ممکنه که نویسندهها این همه داستان رو نوشته باشن (البته که با خون دل خوردن) و این طور سخاوتمندانه در اختیار بقیه گذاشته باشن. البته که پول گرفتهاند، اما به نظرم همچنان به نسبت کاری که کردهاند، داستان رو در عمل به رایگان در اختیار بقیه گذاشتهاند.
انتخابات دور
آرایشگرم طرفدار دو آتیشهی ترامپه. سر همین هم با هم سر و کله میزنیم. یک مدت نبود. وقتی برگشت، بهش گفتم کجا بودی؟ گفت رفته بودم مونتهنگرو مادرم رو ببینم. گفت انتخابات بود. گفتم خب رای دادی؟ گفت نه، با خودم فکر کردم من که اینجا زندگی میکنم، نمیتونم در انتخاباتی رای بدم که خودم اثرش رو نمیبینم و مردم اونجا باید با نتیجهاش زندگی کنن.
گفتم خوش به حالت با بینشات…
گفتنی
هیچ گفتنیای نیست. دست کم در حال حاضر