بالاخره محصول فکر کردنهام این شد که راز احساس تعلق داشتن به یک مکان، ارتباط داشتن با غریبههای اون مکانه. در کل راز تعلق به این دنیا، ارتباط با غریبههاست.
All posts by روزبه
باگ
در دانشگاه یکی از استادها گفت باگ نرمافزار مثل اینه که یک ساختمون ده طبقه داشته باشی و در زیرزمین در یکی از انباریها رو محکم ببندی و به خاطر همین کل ساختمون بیاد پایین. اون زمان این تشبیه مسخره بود تا این که امروز به چشم دیدم که همهچیز من پایین بود و بعد از کلی بالا و پایین متوجه شدم که یک باگ ناچیز (به حق ناچیز) داشتم که این همه گند زد و هیچ اثری به جا نگذاشت.
تبریک
بالاخره به این نتیجه رسیدم که وقتی مینویسن congrats بیشتر چیزیه شبیه به «تبریک»، در مقایسه با «مبارک باشه» که معادلیه برایcongratulations خودمون
آرام بخور، آرام
اتازه یاد گرفتهام که بین ترس از مرگ و خیلی چیزها رابطه هست. یکیاش که برداشت کردم، رابطهی نزدیک همین ترس و آزاردهنده بودن دیدن وحشیانه خوردن غذاست.
از سیاه در آوردن
از بچگی به یاد دارم که در آوردن دیگران از سیاه (مثلن با کادو دادن یک لباس رنگی) یک جور مراسم بود. اما این رو هم به یاد دارم که با تنش همراه بود. مثلن کسی که سیاه پوشیده بود حاضر نبود از سیاه در بیاد و نفر مقابل داشت به زور لباس رنگی میداد و بذار و بکش بود سر این که طرف بالاخره بیرون بیاد یا نه.
یک جور از جنس تعارف بود. اما مشکل اینه که تعارف (این غدهی چرکین) راهاش رو به درونیترین و شخصیترین امور هم باز کرده بود: سوگواری
قدیمیها
به نظرم از یک جایی، علامت عقل این باشه که بفهمم قدیمیها حرفهای درستی داشتهاند. بعدتر، علامت عقل بیشتر اینه که بهفمم قدیمیها گاهی بیربط هم گفتهاند.
همیشه تحت نظر
خیلی وقته دوست داشتم راهی بود که ماشینها (به انتخاب صاحبشون) دوربین داشتن و تخلفهای رانندگی دیگران رو گزارش میکردن. بعد از اون دیگه مسوولان مربوط به ترافیک به اون تخلفها رسیدگی کنن.
اما شاید مساله به این سادگی نباشه. احتمالاش وجود داره که از این داده سو استفاده بشه و دولت/حکومت/موسسات عمومی از این اطلاعات سواستفاده کنن. فرض کنیم که امکاناش وجود نداشته باشه.
یک مشکل دیگه امنیته و این که اطلاعات به دست کسانی که نمیخواهیم بیفتن. باز هم فرض کنیم اون مشکل حل میشه.
اگر دو مشکل بالا نباشه، آیا اخلاقی و منصفانه است که به شهروندان امکان بدیم که تخلفات ترافیکی همدیگه رو گزارش بدن؟
قبول دارم که اگر آدمها احساس کنن که همیشه تحت نظرن، رفتارشون عوض میشه، حتا اگر که تحت نظر بودن تاثیر مستقیمی نداشته باشه. اما اگر این تغییر رفتار در راه بهتر و امنتر رانندگی کردن و کمتر تخلف کردن باشه چه طور؟
فلانی باید برقصه… باید، باید
شاید حدود هشت نه سال داشتم که در یک جمع خانوادگی بودیم. دبنا بازی میکردیم که فکر میکنم معادل بازی بینگو باشه. زد و من برنده شدم. حالا همه اصرار اصرار و زور و زورکشی که روزبه باید برقصه.
یادمه که این قدر تحت فشار بودم که زدم زیر گریه. بعد از اون بود که جمع عقب کشیدن و از درخواست رقص کوتاه اومدن.
اما اون صحنه رو هنوز خوب به یاد دارم، این که کجای پذیرایی میزبان نشسته بودم، پدرم کجا نشسته بود (البته خودش هم جزو بازی بود) که وقتی گریهام گرفت پیشش رفتم.
هنوز هم برام مساله است که اون جمع هدفشون چی بود؟ از رقصیدن یک بچه چه سودی میبردن که این قدر اصرار کردن که بچه رو به گریه انداختن؟ انتظار هم دارم که با دیدن گریهی من، خندهشون گرفته باشه. الان که خودم بچهدار شدهام، برام بیشتر از قبل سوال شده: چرا باید یک گروه آدم به شکل متحد و با اصرار و زور و فشار از یک بچه بخوان که علیرغم میلاش برقصه؟
به وقت غم
جایی خوندم
Love is the Person you Think about during the Sad Songs
نه منبعاش رو میدونم، نه این که از کجا اومده. خودش رو نمیدونم… واقعیت داره؟
بچه که بودم معمول بود که عصرهای تابستون تا تاریکی هوا بچهها در کوچه بازی میکردن. در واقع پسرها. یک همسایه داشتیم که پسرشون بازی میکرد. دخترشون (که اون زمان حدود چهار سال سن داشت)، میاومد دم در میایستاد و تماشا میکرد. بازی هم نمیکرد، فقط بچههایی که بازی میکردن رو تماشا میکرد. اما همون رو هم نداشت: هر موقع برادرش میدید، با داد و تشر میرفت سراغش که برو تو و در رو ببند.
برادرش که خودش مثلن هشت نه سالش بود، صلاح نمیدید که خواهرش بیاد دم در و بازی بچهها رو تماشا کنه: نه این که بازی کنه، فقط تماشا بکنه.
اون زمان هم این موضوع به نظرم مشکلدار میرسید. اما الان که یک بچه دارم، برام خیلی بیشتر از قبل مشکلدار شده و هیچ جوره نمیتونم هضم کنم که چه طور ممکن بوده که یک پسر کم سن یک دختر بچه رو از حتا تماشای بازی محروم کنه.
سالها گذشته و تازه دارم تلخی اون ظلم رو که به دخترها تحمیل میشد میچشم.